|
خدای من آن گاه که می خوانمت صدای مرا بشنو - به من نگاه کن وقتی که با تو راز و نیاز می کنم تو می دانی که درون من چه می گذرد - تو از نیازهای من با خبری - تو مرا خوب می شناسی معبود من ! از خشم تو به تو پناه می برم و از کیفر تو باز به آغوش تو می گریزم . اله من ! تو در دنیا گناه مرا پوشاندی و من در آخرت به این پوشش محتاج ترم . تو در دنیا بر بدی های من پرده افکندی و من در آخرت به این پرده نیازمندترم. تو در اینجا آبروی مرا حفظ کردی و در آنجا آبرو کارسازتر است. تو در میان بندگان خوب خودت مرا رسوا نکرده ای و من در مقابل شاهدان قیامت می ترسم از رسوایی - رسوایم مکن! خداوندا ! به دیدارت شادمانم گردان . چشم مرا به جمالت روشن کن آن زمان که در میان بندگانت به قضاوت می نشینی. خدای من ! حمد - هماره تو را سزاست و ستایش همیشه زیبنده ی توست - تا ابدی که بی نهایت است. خدای من ! اگر مرا به جرمم بگیری تو را به عفوت می گیرم. اگر دست بر گناهم بگذاری - چنگ در دامن بخششت می زنم. اگر لغزشهایم را نشانه بگیری نشان از آمرزشت می گیرم . اگر به معصیتم بنگری - چشم به کرامتت می دوزم . اگر بدی ام را به رخم بکشی - خوبی و لطف بی نهایتت را برملا می کنم . اگر به جهنمم ببری و به آتشم بیفکنی فریاد می زنم آنجا و اعلام می کنم به اهل جهنم که - تو را دوست دارم - که عاشق توام - که دست از دامنت نمی کشم. معبودم ! به من به چشم کسی نگاه کن که او را خوانده ای - و اجابتت کرده است . دعوتش کرده ای و آمده است. کسی که راهش انداخته ای و راه افتاده است. کسی که یاری اش کرده ای و اطاعتت کرده است. خدایا! به من قلبی ببخش که با بال اشتیاق به سوی تو پرکشد. زبانی از جنس صداقت و راستی عطا کن - که در آسمان پذیرش تو اوج بگیرد.و دیده ای عطا کن که شایستگی اش به تو نزدیکش کند - به سمت تواش بکشاند. خدایا ! هرکه به شناخت تو نایل شد ناشناخته نمی ماند. هرکه به معرفت تو دست یافت بی معرفت نمی ماند. هر خانه ی دلی که با حضور تو روشن شد - ظلمت نمی پذیرد. خدایا ! هر کس که در دامان تو پناه گرفت - زهر بی پناهی را نمی چشد. هر کس که از تو مدد گرفت - بی یاور نمی ماند . هر کسی که به تو پیوست تنها نمی شود. خدای من ! تو را به خودت سوگند می دهم - که در محل اطاعتت جایم دهی - در آن جایگاه که نسیم خشنودی تو می وزد و رایحه ی صالحان تو در آن می پیچد. (سید مهدی شجاعی)
دیروز از صبح می خواستم یه کاری بکنم برای بابا - دلم نمی خواست حس کنم که نیست - می خواستم براش هدیه بگیرم مثل هرسال - براش گل بگیرم و شام ! اصلا" به روی خودم نمی آوردم - تا وقتی رفتم هفت حوض و دیدم اونجا جای سوزن انداختن است . . . احساس خفگی کردم . . . دلم یه عالم براش تنگ شد . . . برای خنده و شوخی اش . . . برای صورتش و برای بوسیدنش . . . همیشه وقتی روز پدر یا مادر می شد - فکر می کردم : یعنی تو خونه ی اونایی که جای کسی رو تو خونه خالی دارن چه خبره . . . خیلی سخته - سخت تر از اون که فکر می کردم چند وقتیه شنیدن این کلمه - پدر - بابا - اذیتم می کنه نسبت بهش حساس شده بودم - اما امروز که کنار اسم حضرت علی (ع) قرار گرفت - شنیدنش برام خوشایندتر شد . . . خدا وقتی یه چیزی ازت می گیره - یه چیز دیگه بهت می ده ( فقط باید ببینیش! ) و جای هیچ کس و هیچ چیز رو خالی نمی ذاره - و این قانون عدالتشه . . . . . . هر چی می خوام خودمو توجیح کنم - نمی تونم - نمی خوام . . . یه موقع هایی هیچی آرومت نمی کنه یه عالم دوست دارم و دو عالم دلم برات تنگ شده یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده اید - خود اگر هنوز " دنیایی " به جای مانده باشد و " کتابی " که شعر مرا در آن بخوانید - ! خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید اگر مبداء خراب آبادی هستیم که نامش دنیاست! ما بسی کوشیده ایم که چکش خود را بر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریم و بر خروس قندی بچه ها و بر جمجمه ی پوک سیاستمداری که لباس رسمی بر تن آراسته. ما بسی کوشیده ایم که از دهلیز بی روزن خویش دریچه ای به دنیا بگشاییم. ما آبستن امید فراوان بوده ایم - دریغا که به روزگار ما کودکان مرده به دنیا می آیند! اگر دیگر پای رفتن مان نیست - باری قلعه بانان این حجت با ما تمام کرده اند که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم می باید با ابلیس قراری ببندیم. آمدن از روی حسابی نبود و رفتن از روی اختیاری. کدبانوی بی حوصله آینه را با غفلتی از سر دلسردی بر لب رف نهاد. ما همه عذراهای آبستنیم: بی آنکه پستان های مان را از بهار سنگین مردی گل دهد زخم گلمیخ ها که به تیشه ی سنگین ریشه ی درد را در جان عیساهای اندوهگین مان به فریاد آورده است در خاطره های مادرانه ی ما به چرک اندر نشسته و فریاد شهیدشان به هنگامی که بر صلیب نادانی خلق مصلوب می شدند : " - ای پدر اینان را بیامرز چرا که خود نمی دانند که با خود چه می کنند! " احمد شاملو سخته تو این شرایط از چیزی جز اون که می بینی بنویسی .... هرچی می نویسم بعد پاک می کنم بعضی وقتها روحیه ای نداری که بدی به آدمها این از ضعف منه یا ...
هر مسلمان و یهود و نصاری و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند - البته از خدا پاداش نیک یابد و هیچگاه بیمناک و اندوهگین نخواهدبود. آیه ۶۲ - سوره بقره دو با فرهنگ - یکی در چین و دیگری در تگزاس زبان یکدیگر را بهتر می فهمند - تا دو برادر که از فرهنگ بی بهره اند. ... هستند کسانی که سواد خواندن و نوشتن ندارند - یا خیلی کم دارند - لیکن روح آنان مایه ای از فرهنگ در خود نهفته - یعنی به حد تشخیص نیک از بد و صواب از خطا رسیده. در وجود اینان همان درسهای زندگی یا آموزش مکتب خانه یا نصیحت پدر تبدیل به فرهنگ شده است. در داستانها و در تاریخ به اینگونه اشخاص زیاد برمی خوریم - کریم خان زند بی سواد بود - ستارخان و باقرخان نیز سواد نداشتند - اما فرهنگ در آنان بیشتر از فرهنگ در بعضی از کسانی که دانشمند شناخته می شدند رشد کرده بود. برای آنکه فرهنگ پدید آید باید ادب همراه با آگاهی گردد و آگاهی همراه با ادب. همانگونه که دانش بدون ادب ممکن است حکم " دزدی با چراغ " بیابد - ادب بدون آگاهی نیز به " حرکت واکنشی " شبیه می شود - مثل سگ " پاولف " - مثل ادب پیشخدمت ها - که به اقتضای شغل یا برحسب اجبار ایجاد شده و به صورت عادی در آمده. آیا جامعه ی با فرهنگ بدان معناست که همه ی افراد آن از نعمت سواد برخوردار باشند؟؟ نه . سواد مواد خام فرهنگ است - نه خود آن. آنچه مهم است این است که فرد و جامعه آمادگی و استعداد تبدیل سواد به فرهنگ داشته باشند. مساله ی فرهنگ هم فردی ست - هم ملی و هم جهانی. بعد از عقب ماندگی و فقر - بزرگترین مساله ی دنیای امروز - این مساله است. صلح و سعادت آینده ی جهان به همان اندازه که به اقتصاد وابسته است - به فرهنگ نیز متکی ست. وقتی همه ی عوامل موجود - زور و تهدید و پول و سیاست از حل مسائل جهان عاجز ماند - فرهنگ باید پای به میان نهد - اگر گره ها گشودنی بود - سرانجام به دست او گشوده خواهد شد و اگر گشودنی نبود دلیل بر آن است که فرهنگ شکست خورده - رمق خود را از دست داده - و دخالت مردان با فرهنگ در اداره ی امور جهان تا به حد هراس انگیزی کاهش یافته. دکتر محمد علی اسلامی ندوشن رعد و برق و بارون شدید امشب که شروع شد بیرون بودم - احساس کردم دل آسمون از بی دلی ما گرفته بود و گرفته بود و گرفته بود که یه دفعه اینجور ترکید . . . خدایا دلامونو به هم نزدیک کن - نه فکرامونو و نه حرفامونو - فقط دلامونو .
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشی نقطه ی عشق نمودم به تو هان - سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چکنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه ی جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک افشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی حافظ یه بار با یکی از دوستان جمعیتی درباره ی وبلاگ و فضای مجازی حرف می زدیم؛ نظر جالب ، عجیب و ...ای داشت؛ اینکه توی این فضا کمتر کسی واقعیت رو می گه، چون کسی اصل قضیه رو نمی دونه ؛ به خصوص اگر آخر پست اسمش باشه و آدرس وبلاگش توی لینک دوستان عزیزش!! (به نظر بدبینانه میاد ولی اتفاقی نیست شنیدن بعضی حرفها؛ شاید باید گفته می شد!! ) خیلی به حرفش فکر کردم و راستش یه کم هم ترسیدم که آیا تا به حال این کارو کردم یا نه؟! ( این شاید یکی از علتهائیه که یه مدته نمی تونم بگم یا بنویسم... ) یه کم از حرف دل... یه دوستی بهم یاد داد یکی از راههایی که می شه درست تصمیم گرفت و تحلیل کرد اینه که وقتی توی گود هستی و درگیر یه مسئله؛ سعی کن از اون کنار آروم از گود بیای بیرون، یه لیوان آب بخوری و از اونجا دوباره به قضیه نگاه کنی... وقتی از یه امتحان به نظر خودت با نمره ی قبولی بیرون میای دیگه خدا رو بنده نیستی، هرچی هم که تلاش کنی؛ بازم مغروری به این خود بی خودت! درست توی همین شرایط که داری با همه ی این افکار سرو کله می زنی که سعی کن درست تصمیم بگیری؛ اگر مغرور بشی حالتو می گیرم آیدا ... توی شرایطی قرار می گیری که احساس می کنی باید فقط بمیری تا تاب تحمل این شرایط رو پیدا کنی؛ درست لحظه ای که احساس می کنی خدایا شکرت یه کاری تونستم بکنم؛ خدایا لطفا روی منم حساب کن، خدایا دیدی تونستم... ؛ کارای دنیاست دیگه؛ همه چی به نظر به هم می ریزه ( اما در واقع بهم نریخته ! ) ؛ همه ی برنامه های زمانی و قرارها به هم می خوره..... حالا باید چی کار کنی آیدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به هم می ریزی ؟ گریه می کنی ؟ نفست تنگ می شه؟ از یکی کمک می خوای ؟ نا امید می شی؟؟؟؟ آره شدم !! به هم ریختم؛ گریه کردم؛ نفسم تنگ شد؛ از یه دوست کمک خواستم؛ اما قبل از نا امیدی به خودم اومدم... داری چی کار می کنی آیدا؟؟!! . . . خدایا شکرت این حال عجیب و بد ۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید... اینجا یاد اون دعا افتادم که خدایا یه لحظه هم از من بی خبر نباش ( در واقع من نباشم!! قشنگی بدترین تجربه ها وقتیه که زود برمی گردی؛ مرورش می کنی و تصحیحش می کنی! خدا با آدم بازی می کنه قشنگیش اینجاست که نمی فهمی اون لحظه ای رو که وارد شروع بازی می شی! خوبه حالا حرف زدن سخته!!!!!!!!!!! اول و آخر تویی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان مولانا
دلش مسجدی می خواست. با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالای آن الله اکبر بگوید.
دلش یک حوض کوچک لاجوردی می خواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهر و تسبیح و چادر نماز است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزن هایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاه اما محله شان مسجد نداشت... فرشته ها خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند- به او گفتند : حالا که مسجدی نیست - خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت : چه محال زیبایی - اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته ها گفتند : این مسجد از جنسی دیگر است. مصالحش را تو فراهم کن ما مسجدت را می سازیم. اما او تنها آهی کشید. و نمی دانست هربار که آهی می کشد - هربار که دعایی می کند - هربار که خدا را زمزمه می کند - هربار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد - آجری بر آجری گذاشته می شود. آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت. و چنین شد که آرام آرام با کلمه - با ذکر - با عشق و با دعا - با راز و نیاز - با تکه های دل و پاره های روح- مسجدی بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش - قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و با شکوه و نا پیدا - چونان عشق. و هرجا که می رفت - مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد و کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی. آدم ها همه معمارند. معمار مسجد خویش - نقشه ی این بنا را خدا کشیده است. مسجدت را بنا کن - پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند. عرفان نظرآهاری او در من متولد شده است تا مرا بیاموزد که چه بسازم و چگونه بسازم و کجا بسازم ... او مرا آموخت تا مسجدی بسازم که هر لحظه در آن سجده ی دلی را کنم وقتی بوسه بر رویش می زنم به شیرینی یک سجده واقعی ست ( نه از نوع آن پنج وعده ای ها!! ) این است میراث پدر علیه السلام...
از اول اول می گم ( ولی خلاصه ! ) سرکلاس رهیافت ترم یک بودیم - جلسه ی آخر بود . شارمین با یکی از بچه ها غیر مستقیم حرف می زد ... به هم ریخت ... گریه کرد و رفت بیرون ... رفتم که بیارمش... آروم نمی شد ... همراهیش کردم ... طبق رسم تنهایی خودم که خودمو آروم می کنم بهش گفتم چله بگیر... چله ی چی بگیره؟ ... هرچی گفتم گفت دوست ندارم ... گفتم هرچی دلته ... شب اس ام اس کن منم باهات میخونم ... برگشتیم کلاس ... استاد از طه گفت و بسیار زیبا گفت چون همیشه.... و آدرس طه رو برای رفتن پی گرفتیم ( از این حرف خیلی خوشم اومد : قرآن آدرسه برای رسیدن - نه مقصد ) فقط می گم بسیار لذت بردم از این راه و بسیار آموختم از این شروع ... . . توی روزهای جشنواره غذا بود. از بیمارستان اومدم شهرک غرب. به هم ریخته بودم ... سمیرا منو به یکی از بچه ها معرفی کرد و ... بسم الله الرحمن الرحیم { رب اشرح لی صدری ویسر لی امری واحلل عقده من لسانی } خلاصه وضعیت طاها نقد علی : طاها هنگام تولد بدنی کبود وسرد داشته و مادرزادی دچار بیماری قلبیه به گفته ی پزشکان قلب طاها یک بطن داره . هنگامی که دیواره های بین بطن ها کامل رشد نکنه اصطلاحا میگن قلب یه بطن داره قلب طاها سمت راسته و یک دریچه و یک شاهرگ داره باید چهار تا عمل با فاصله های زمانی برای طاها انجام بشه که به دلیل پیچیده بودن وضع طاها ریسک عمل خیلی بالاست طاها متولد نوزده تیر امساله و 8 ماهشه بدلیل وضعیت بد قلب دچار تنگی نفس شده از بدو تولد دچار تشنج میشده که با دارو کنترل شده وضعیت فعلی : در آی سی یو بیمارستان رجایی بستریه و قراره عمل اول انجام بشه بدنش نسبت به گذشته خیلی کبود تر شده و زیر ناخنهایش هم سیاه شده مادر طاها به دلیل حرفهای دکتر به شدت از عمل میترسه .................. دعا کنید براش و من می خوام که با طاها باشم. کنارش باشم . آنچه از خدا می خواهم مرا می دهد... توی بیمارستان بودم پیش بابا و نگرانش ... برام اس ام اس اومد که طاها اولین عملش با موفقیت انجام شد... انقدر خوشحال شدم که انگار... از اونجا رفتم واس پخش کیسه ها - پاسداران ... بهم خبر دادن که اتاق آی سی یو ء بابا درست شد ... اتاقی که ۴ روز مادرم ... انقدر نظم دنیا ساده ست که آدمیزاد درکش نمی کنه - از سادگی این نظم ! الان براش قرآن باز کردم سوره ی قیامت اومد... یه بار دیگه باز کردم - بازم همین اومد ... از امشب طاهاکوچولو برایت چله ای می گیریم -با نیت آرامش مادرت و سلامت تو عزیز ... خدایا تو را به خودت قسم به من که می خوانم نه به مادرش و معصومیت خودش نظر کن و نیت مرا با نیت آنها پاک کن و طاها را چون یونس شاد کن ! قلنا لا تخف انک انت الاعلی طه ۶۸
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود. اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز - پدر برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم. پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده - خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد می زاید و زخم است که انسان می آفریند. پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است - تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست. او که نامش خداست ( و نوشداروی من در دستان طاها و زهرا و یونس است ) پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر. اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد - دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد - بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم - زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم - چوب نیستم - خشک و خاک نیستم - که انسانم . . . پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار - از زخمت اما نه زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی - خدایی نخواهی داشت... دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است . میراث پدر علیه السلام! عرفان نظرآهاری وقتی داشتم این پست رو می نوشتم می خواستم برای خودم برنامه ای برای سال جدید داشته باشم اما توی هر جمله اش یادی از پدرم می اومد که چی بهم داده .... موافقم با اینکه " چی کار باید کرد؟؟ " به نظرم اولین کاری که باید بکنم اینه که به همراهانم بدانانم ( !! ) که چقدر دوستشان دارم. عشقی که ما بین همدیگه داریم مثل کیسه ی پرپولیه که ازش برمی داریم و به خدایانمان می دهیم. به زهرای عزیزم به یونس مهربون نمکی... عاشق اگر نباشی - خدایی نخواهی داشت...
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت :
چیزی از من بخواهید - هرچه که باشد شما را خواهم داد. سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است. و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای ژریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از تو نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ- نه بالی و نه پایی - نه آسمان و نه دریا - تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده. و خدا کمی نور به او داد. و نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی. و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست. هزاران سال است که او می تابد. وقتی ستاره ای نیست.چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی ست که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است. ... عرفان نظرآهاری
کودک نجوا کرد :
خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید. پس کودک فریاد زد : خدایا با من صحبت کن ! آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد. کودک فریاد زد : خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید. کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم - پس خدا نزدیک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد. کتاب نشان لیاقت عشق و من از تو یک معجزه خواستم و تو به برادرم فرزندی دادی !! هروقت از دنیا و آدم هاش خسته و ناامید شدی برو بالای کوه و فریاد بزن: آیا باز هم امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آنگاه جواب می شنوی : هست ... هست ... هست... و من آرامش او را از تو می خواهم و تو بگو که کنارش هستی...
|
About![]()
Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
و خدایی که در این نزدیکیست(بوتیمار) |